دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 175887
تعداد نوشته ها : 187
تعداد نظرات : 14
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

عشق آن حس ماورایی برای این انسان خاکی است تا از زشتی نیست به آغوش زیبایی حقیقت  دیگر خواهی دست یابد . عشق عطر دل انگیز ماندگار بهشتی است که بر زمینیان هدیه شده تا برای یک زندگی جاودانه ، عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند .
چگونه می توان برای عشق رنگی قائل شد ؟! چگونه می وتوان عشق را وصف کرد ؟! وقتی انسان به اوج بیرنگی و شفافیت رسید به تماشای عشق خواهد نشست . وقتی انسان به معنای واقعی عاشق شد می تواند عشق را وصف کند اما نه به بیان و در قالب کلمات . عشق شیوا ترین پیام خداوند است برای بندگان خود تا ما بدانیم که او عاشق تمام خلایق خویش است . عشق مثل رعد و برق ابر هاست که وقتی به هم می رسند نوری قوی از آن متساطع و غرشی مهیب از آن صادر می شود اما باید چون ابر های بهاری تو را دیدن بگید تا موجب برکت در حجت باشد وگرنه عقیم و فانی خواهد بود .
بر این باورم هرکسی عاشق خدا نیست هرگز نمی تواند عاشق کسی شود عشق به طعم خیر خواهی مطلق است عشق به نرمی لطافت و در کمال صداقت و ملاحت است. پس باید عاشق بود . عاشق در کمال زیبایی و مهربانی همه چیز و کس را دوست می دارد. و اگر این گونه نبود باید بداند که این حسی که بر او غالب شده نه عشق بلکه هوسی است که زمان زشتی آن را عیان خواهد نمود .  

 

عشق چگونه و چه ویژگیهایی دارد .؟

عشق یک حس روحی است که در ابعاد مختلف جسمی و نظری نیز تاثیر

گذارده و تمام زمین و گرایشات محض را تحت تاثیر قرار می دهد . عشق

معمولاً با حالتی از اضطراب و هیجانی شیرین همراه است که فعالیت

های هورمون های درونی و غدد مغزی را تحت تاثیر قرار می دهد .

 

عشق به خدای مهربان چیست ؟

خداوند سر منشا عشق است و عشق ورزیدن به او ادای حق امانت به

صاحب آن است عشق شیرین ترین و عمیق ترین احساس انسان است

که باید به والاترین و مقدس ترین موجودیت هستی یعنی خداوند هدیه

شود. عشق بیکرانه است و این نشانه ای است بر اینکه عشق در

شایسته ترین شکل از آن خدا و برای خداست . وقتی هر انسانی عاشق

خداوند می شود تمامی ابعاد انسانی و الهی می تواند در او جلوه گردد و

متبلور شود.

از ایزد عشق به خدای مهربان که هدف نهایی و غایی تمام ادیان الهی 

یش بوده نقطه و قله تعالی انسان در این دنیا برای جستن  به سوی

نهایت سعادتمندیدر عرصه جاودانگی است .

 

عشق احساسی چیست؟

عشق بیشترین نیروی خود را به قلب و احساسات انسان متمرکز می

کند .عشق احساسی به عشقی می گویند که بر طبق یک خلا روحی و

عاطفی و یا تجسس برای یافتن یک هامن امن و عمیق عاطفی در دیگری

بروز می کند عشق احساسی چون بر اساس چوشش های شدید

احساسی و لحظه ای صورت می گیرد معمولاً دچار اشتباه و لغزش

نیست می شود.

عشق احساسی باید بر اساس یک عقل سلیم و با تدبیر قرار گیرد تا مانع

از تباهی و گمراهی مشخص شود.

 

عشق چه رنگی دارد.؟

هیچ چیزی را نمی توان به عشق تشبیه کرد عشق برای هر کس با رنگی

معنا پیدا می کند ولی واقعیت این است که زیباترین رنگ عشق بی رنگی

و صداقت است عشق تنها با این رنگ هستی و زندگی می یابد و هستی

و زندگی می بخشد عشق انسان را بی قرار می کند تا از تمامی رنگها و

وابستگی ها به سوی خود که نهایت رهایی است سوق دهد هر عشقی

که انسان را به سوی وابستگی و دلبستگی ها سوق دهد دارای رنگی

است سرانجام رنگ خواهد باخت و ماهیت پوچ خود را بر ملا خواهد دید اما

عشقی که چون آب ، زلال و بی رنگ است زندگی می بخشد تا شخص را

به سوی زیباترین و اصیل ترین شکل انسانی رهنمون باشد.

 

عشق را چگونه می توان پایدار کرد؟

عشق واقعی پایدار است . ناپایداری عشق به خاطر هوس های ناپایداری

است که در وجود انسان ها رخنه می کند اگر عشق بر اساس دوست

داشتنی که ریشه در معیارهای انسانی و وجدانی دارد بنا گردد هرگز

لرزان و ویران نخواهد شدو عشق به خاطر زندگی طلوع کند دیگر غروبی

نخواهد شناخت وقتی عشق به خاطر خود او باشد حرمتش هرگز نخواهد

شکست.


 

عشق را چگونه می توان از رنگ باختن و نا پاکی دور ساخت و آن را

همچنان در هاله ای از ازیبایی و کرمت جاودانه ساخت؟

اگر طلای خالص را بشکافیم ، ذوب کنیم ، بشکنیم و یا ... تمام عمر و

ظاهر و ارزش همگی از جنس طلاست . و اگر عشق هم خالص باشد

تمام ظاهر و باطنش یکی خواهد بود و آنگاه رنگی نخواهد بود که ببازد .

رنگ خلوص تنها حالتی است که عشق را از نابودی بازخواهد داشت .

خلوص همان راه رسیدن به نهایت طهارت و پاکی و عشق است . عشق

هیچ نسخییت و شباهتی به گناه و زشتی ندارد . هر به ظاهر عشقی که

آلوده گناه و ناپاکی می شود عشق نیست و بدین گونه عشق در هاله ای

از زیبایی و کرامت جاودانه عطری ابدی خواهد یافت

این مقاله نوشته اینجانب میباشد

سه شنبه بیست و پنجم 4 1387

(دوستان عزیز این داستان در گروه سنی کودکان میباشد و آماده چاپ است خوشحال میشم از پیشنهادات ارزنده شما استفاده کنم)

 

در یکی از سرزمین های پاک خداوند جنگل سرسبزی بود که در داخل این جنگل با صفا ٬ کلبه چوبی کوچکی وجود داشت در آن کلبه دختر بچه ای زیبا بود که با پدر بزرگش زندگی می کرد اسم آن دختر بچه مهربان آفتاب بود .

آفتاب همیشه صبح زود از خواب بیدار می شد و به پدر بزرگ مهربان خود کمک می کرد آفتاب گلهای مریم قشنگی داشت که آنها را روی طاقچه گذاشته بود .  هر روز سطل چوبی کوچکش را بر میداشت و به طرف رودخانه میرفت و برای گلهایش آب میاورد . پدربزرگ از گوشفندان خود شیر میدوشید و برای صبحانه به کلبه می آورد و با آفتاب نوه عزیزش صبحانه می خوردند پدر و مادر آفتاب برای کار به شهر رفته بودند و روزهای تعطیل برای دیدن آفتاب به جنگل می آمدند در جلوی کلبه درخت صنوبر کوچکی بود که آفتاب هر روز با دستمال سفیدی که مادرش به او هدیه کرده بود برگهای درخت صنوبر را پاک میکرد آفتاب چون دوستی برای خود نداشت در کنار درخت صنوبر می نشست و با دستان کوچکش درخت صنوبر را در آغوش میگرفت و برای او قصه هایی که از پدر بزرگ شنیده بود تعریف میکرد صنوبر با آفتاب دوست شده بود و وقتی که آفتاب برای بازی به کنارش می آمد برگهای خود را به رنگهای مختلف در می آورد و شاخه های کوچکش را به حرکت در می آورد و آفتاب خیلی خوشحال می شد روزها به خوبی سپری می شد تا اینکه زمستان از راه آمد و برف همه جا را سفید پوش کرد . پدربزرگ در داخل کلبه روی صندلی چوبی خود نشسته بود و کتاب می خواند آفتاب در پشت پنجره کلبه نشسته بود و به بیرون از کلبه تماشا میکرد دلش خیلی برای صنوبر تنگ شده بود آفتاب گلهای مریم را نوازش میکرد تا اینکه دوباره بهار از راه بیاید تا بتواند دوباره با صنوبر هم بازی شود کم کم زمستان جای خود را به بهار میداد و برفها آب می شدند و پرندگان آواز شادی سر می دادند آفتاب خیلی خوشحال شده بود از اینکه دوباره بهار آمده بود درختان کم کم شکوفه باز میکردند آفتاب به کنار صنوبر میرفت و به او می گفت :عجله کن! شکوفه هایت را به من نشان بده آفتاب به پیش پدر بزرگ میرفت و می گفت: پدربزرگ چرا صنوبر من شکوفه نمی زند پدربزرگ که می دانست درخت صنوبر خشک شده است به آفتاب می گفت دخترم عجله نکن درخت صنوبر تو هم شکوفه میزند آفتاب هر روز به صنوبر آب میداد تا زودتر شکوفه بزند چند روزی گذشت ولی صنوبر شکوفه نزد آفتاب خیلی غمگین شده بود هر روز با انگشتان نازکش صنوبر را نوازش میکرد و به او می گفت: چرا تو هم مثل بقیه درختان سرسبز نمی شوی ! چرا دیگر با من بازی نمی کنی آفتاب گریه کرد و اشکهای پاک او به زیر درخت صنوبر می ریخت کم کم هوا تاریک شد و آفتاب به داخل کلبه رفت نیمه های شب بود و پدربزرگ خوابیده بودولی آفتاب از پشت پنجره صنوبر را نگاه میکرد آفتاب دستهای کوچک خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا درخت مرا سرسبز کن تا من بتوانم با او بازی کنم آفتاب پس از دعا کردن خوابش برد و وقتی که صبح از خواب بیدار شد از پنجره دید که صنوبر شکوفه زده است خیلی خوشحال شد و با عجله به طرف صنوبر دوید و صنوبر را در آغوش گرفت و با او بازی کرد خدای مهربان دعای آفتاب را قبول کرده بود پدربزرگ که میدید درخت صنوبر دوباره سرسبز شده است خیلی خوشحال شد و خدا را شکرکرد   

سه شنبه بیست و پنجم 4 1387
X