دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 175897
تعداد نوشته ها : 187
تعداد نظرات : 14
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

  

هر زمان که عشق به شما اشارتی کرد در پی او بشتابید،هر چند راه او سخت و ناهموار باشد

و هر زمان بال های عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،هر چند که تیغ

های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند و هر زمان عشق با شما

سخن گوید او را باور کنید ،هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در

هم کوبد و باغ شما را خزان کند زیرا عشق چنان که شما را تاج بر سر می نهد به

صلیب  نیز می کشد و چنان که شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می

کند و چنان که تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریفترین شاخه های شما

را که در افتاب می رقصند نوازش می کند ،همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما

پائین میرود و انها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد عشق شما را مثل خوشه

های گندم ذسته می کند انگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه به بیرون می

اورد و سپس به غربال باد دانه را از کاه میرهاند و به گردش اسیاب می سپارد تا

ارد سپید از ان بیرون اید سپس شما را خمیر میکند تا نرم و انعطاف پذیر شوید ،

وبعد از ان شما را به اتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس

شوید،عشق با شما چنین رفتاری می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین

معرفت با قلب زندگی معرفت کنید و جزئی از ان شوید .و اما اگر از ترس و بلا

ازمون ،تنها طالب ارامش و لذت های عشق باشید ،خوش تر انکه عریانی خود

بپوشانید و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید ،به دنیائی که از گردش فصلها در

ان نشانی نیست جایی که شما می خندید از تمامی خنده خود را بر لب نمی اورید و

می گریید اما تمامی اشکهای خود را فرو  نمی ریزید ،عشق هدیه ای نمی دهد مگر

از گوهر ذات خویش هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.عشق نه مالک

هست نه محلوک، زیرا عشق برای عشق کافی هست وقتی که عاشق می شوید

مگویید (خداوند در قلب من هست )بلکه بگویید (من در قلب خدا جای دارم)و گمان

مکنید که زمان عشق بر دست شماست بلکه این عشق هست که شما را شایسته ببیند

حرکت شما را هدایت می کند عشق را هیچ ارزویی نیست مگر ان که به ذات

خویش در رسد

(از جبران خلیل جبران

سه شنبه بیست و پنجم 4 1387

روح شما اغلب میدان نبردی است که در آن عقل و منطق با شوق و عشق در جنگ و ستیزند .

(عشق خلقت خداست و دوست داشتن خلقت عقل ...)

کاش می توانستم در میدان روح شما میانجی باشم و این رغابت و نا هماهنگی را

میان قوای قدسی وجودتان به وحدت و آهنگ بدل کنم . اما چگونه در این کار تو

فیق خواهم یافت مگر آنکه شما خود در این میان صلح آخرین باشید و عاشق همه

ارکان هستی خویش .             

و در یابید که عقل سکان و عشق بادبان کشتی روح شماست .

 

اگر سکان یا بادبان کشتی شما بشکند یا دستخوش امواج و تلاطم دریا خواهید شد و

یا در وسط اوقیانوس بی حرکت بر جای خواهید ماند .

 

 اگر عقل به تنهایی در وجود شما فرمانروا شود شما را به زندان و زنچجیر خواهد

برد و اگر عشق در سایه عنایت عقل نباشد شعله ای است که خود را خاکستر

خواهد کرد پس بگذارید که روح شما را تا عرش تعالی ببخشد تا او نیز بتواند به

شادی آواز سر دهد . و بگذارید روح شما شعله عشق را با عقل هدایت کند تا

عشق با رستاخیزو روزنه اش هر با مداد همچون ققنوس آتش زار خاکستر وجود

خویش بال به آسمان کشد شایسته آن است منطق و شوق یا عقل و عشق همچون

دو مهمان عزیز در خانه شما با هم زندگی کنند . بی گمان شما مهمانی را گرامی تر

از مهمان دیگر نخواهید داشت زیرا هر کس به یکی از این دو عنایت بیشتر کند

مهر و ایمان هر دو را از دست خواهد داد . هنگامی که در میان تپه ها در سایه

سپیدار ها می نشینید و در فضای امن و آرامش مزارع و چمنزار های دور دست

سهیم می شوید بگذارید قلب شما در سکوت بگوید که « خداوند بر سریر عقل

نشسته است » - و هنگامی که طوفان از راه می رسد و باد های سرد جنگل را می

لرزاند را می لرزاند و رعد و برق از شکوه و عظمت آسمان حکایت می کند بگذارید

قلب شما با هیب و هراس بگوید ، « خداوند در طوفان عشق حرکت می کند » و

چون شما نیز نسیمی از سپهر خداوندی و برگی از جنگل الهی هستید بید که در

عقل ساکن باشید و در عشق حرکت کنید .  

          

  «   عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند . »

(از جبران خلیل جبران)

سه شنبه بیست و پنجم 4 1387

آزاد و سبکبال در آسمان خیالم پرواز می کنم،تا نقش زیبایت را به خاطر بسپارم.
وقتی پرواز می کنم ...
رها می شوم،از بند بی قیدی ...
رها می شوم، از بند دنیا و زرق و برق آن ...
رها می شوم،از افکار شوم و بی منتها ...
رها می شوم، از بندهایی که به جسمم بسته می شوند

رها می شوم ، از بندهای نامرئی اش ...                                       
که مرا می شکنند ... که مرا از خود بی خود می کنند ...
پرواز من زمانیست که می نویسم ...
زمانی که قلم در انگشتانم جای می گیرد و من می نویسم ...
زمانی که قلم با حرکت لبانم در صفحه سفید تقویم م
 زمانی که قلم در انگشتانم جای می گیرد و من می نویسم ...
زمانی که قلم با حرکت لبانم در صفحه سفید تقویم می دود ...
زمانی که نگاهم به کلمه ها می نگرد و چشمانم تر می شود ...
زمانی که به تو می اندیشم و با تو سخن می گویم ...
آزاد و سبکبالم فارغ از هر بندی ...
پس بگذار بنویسم ، برای تو ...
بگذار رها باشم ، از بندهایی که مرا می ترسانند

سه شنبه بیست و پنجم 4 1387
X